خرید بک لینک
شب یلدا پیشاپیش مبارک.سال گذشته این موقع هستی و خانواده به همراه خانواده برادرش خونه من بودند و بسیار بسیار خوش گذشت. امسال ما مهمان هستی هستیم و قرار است شب را آنجا بمانم. خدا کند که حالم خوب باشد و همه چیز به خوبی پیش برود.برف نبارید.باران هم نبارید.فقط از شدت سرما یخ زدیم.جلو و پشت پلیور همکلاسی تموم شده، یکی از آستینهاش هم تقریبا تموم شده. فقط مونده یه آستین دیگه. امیدوارم پلیورش خوب در بیاد.چرا هیچ کس پیداش نیست؟ زیبا ، پری، ستاره، فاطمه، لی لا، غزل و باقی دوستان. چرا نمینویسید؟شما هم مثل من کلماتتون قندیل بسته؟امیدوارم حال همگی خوب باشه.پ.ن.مرا در آغوشت بگیرای تو همه امنیت جهان.مرا نوازش کنای بانوی مهرباندر شبی به بلندای سکوت سالهای تنهاییدر شبی به سردی قلب های یخ بستهمرا در آغوشت بگیرمرا نوازش کن......

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 10:34

همکلاسی اومد. اونم وقتی من اصلا فکرشو نمیکردم. دیروز بعد از حموم و اون صبحونه موشموشکی، درحالیکه داشتم از دل درد و کمردرد میمردم (بعد از حموم مهمون ماهانمون تشریف آوردند) افتادم به جون تمیز کردن خونه. ساعت یازده و نیم آقای میم (همسر هستی جانم) همراه با نصاب م*ا*ه*و*ا*ر*ه  اومدند تا بهم ریختگی شبکه ها رو تنظیم کنند و دقیقا کارشون تا ساعت دو و نیم طول کشید. من که میخواستم صبح برم خرید دیگه فرصت نشد.  آشی هم که بار گذاشته بودم نصفه موند. از آقای میم خواستم اگه میتونه برام لازانیا و قارچ بخره که اگه احتمالا همکلاسی فردا( یعنی شنبه ای که قرار بود بیاد و من گفتم نیاد) اومد،براش شام لازانیا درست کنم. تازه بساط آش رو داشتم رو به راه میکردم که فهمیدم کپلک جانم تو راهه و داره میاد اینجا. فقط تونستم یه کاسه فسقلی آش بخورم. بعد گفتم کی گوشت بذارم بیرون تا یخ ش آب بشه. درب فریزر رو باز کرده بودم و به گوشتای منجمد نگاه میکردم که چشمم افتاد به ظرفی که حاوی باقیمانده مایع پیراشکی بود. گوشت چرخ کرده و هویج و ذرت و نخودفرنگی البته بدون قارچ. فورا ظرف رو از فریزر آوردم بیرون. رفتم تو اتاق. ل

برچسب: سورپرایز شدم,سورپرایز شدم به انگلیسی, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 2:15

پرسیده بودید چرا میگم خدا زنه نه مرد؟چرا؟چون در تمام ادیان در قرون گذشته خدا زن بود نه مرد. همیشه در ادبیات ما از الهه ها صحبت میشد. نود درصد خدایان ایران باستان زن بودند. اما در طی اعصار و قرون، مردهای قدرت طلب خدایان و الهه ها را با جادوگران جایگزین کردند و زنان را جادوگر و ساحره جا زدند و خودشان را خدا نامیدند. چرا؟به دلیل قدرت طلبی، جاه طلبی و تمایل به خشونت.خدا که خشن نیست، جنگ طلب نیست، رحیم و بخشنده و مهربان و لطیفه. کجا در مردان چنین خصایصی رو میبینید؟ مردان جاه طلب به مرور در طی دوران زنان رو ضعیف و دربند کردند تا از احساسات و دانش آنها به نفع خودشون استفاده کنند. پائولو کوئیلو در کتاب الف و برخی کتاب های دیگه ش این مطلب رو خیلی زیبا شرح میده.درضمن زایش نمادی از خلقته که تنها زن توانایی انجامش رو داره و همچنین میدونیم که هر موجودی که پس از موجود دیگر خلق شده کامل تر از قبلی و نزدیک تر به وجود خداست.اول آب، بعد نبات(گیاه) بعد جانوران، در انتهای مسیر پستانداران، بعد مرد و در انتها زن.خدای شما رو نمیدونم، خدای من اما مثل مادر بخشنده و مهربان و همیشه امنه. مثل مادر همیشه آماد

برچسب: ماما منى,ماما زمانها جايه,ماما منيره شاليه, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 2:15

مادرم، اصلا اصلا اصلا نه شوهر لوس کن بود و نه بچه لوس کن. زنی جدی و سرسخت که هنوز که هنوزه من یه دوستت دارم درست و حسابی ازش نشنیدم.ارتباطش با پدرم هم همیشه جدی بود. خیلی با ما خودمونی و رفیق بود ولی یه فاصله ای در روابطش حاکم بوده و هست که من بعد از فوت پدرم اون رو حس کردم. تا زمانی که بابا بود فکر میکردم به دلیل رفتار خشک و با دیسیپلین بابا که از ارتشی بودنش نشات میگرفت، مادر هم خشک و سرده. اما بعد از فوت بابا هم تغییری در روحیات مادر ایجاد نشد. واقعا نمیدونم شاید احساساتش در این سالها یخ زد.من به عنوان دختر بزرگش همیشه فکر میکردم باید شبیه مادر باشم. این چند سال اخیر اما دیگه نمیخوام شبیه کسی باشم و فقط دوست دارم خودم باشم. جدیدا هم متوجه شدم که من بسیار بسیار زن شوهر لوس کنی میشم. اینو همسر خاله ریزه اولین بار سه سال قبل بهم گفت. گفت: اگه یه روز ازدواج کنی، خوشبحال شوهرته چون حسابی بهش میرسی. من از حرفش تعجب کردم تا این اواخر. از وقتی دلم درگیر همکلاسی شده، گاهی خودم رو فراموش میکنم وفقط دوست دارم کاری بکنم که اون خوشحال بشه. با اینکه از آشپزی اصلا خوشم نمیاد ولی وقتی میاد پیشم می

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 2:15

چرا؟ واقعا چرا؟ چرااااااااا؟ (با حالت جیگر بخونید)صبح رفتم پلیس راهیی که ایستگاه سرویس اونجاست. بیشتر از یک ماهه که به علت سرمای هوا میرم داخل اتاق انتظار پلیس راه که کامل شیشه بنده و دری هم شیشه ای داره میشینم نا سرویس بیاد.امروز صبح وقتی رفتم میبینم درب رو بستند و از پشت در صندلی گذاشتن که کسی نتونه در رو باز کنه.الان برای من این سوال پیش اومده که چرا؟آیا طلا و جواهرات صندلی های پلاستیکی در اثر نشستن من و یکی دو نفر دیگه مثل من ، ممکنه بریزه؟آیا قراره ما صندلی های پلاستیکی رو که هر چهارتا با هم جوش خورده به یک میله فلزی، بزنیم زیر بغلمون و با خودمون ببریم؟آیا ما گناه نداریم که در سرما میبایست بایستیم؟آیا ایشان یک عده آدم عقده ای روانپریش هستند؟آیا غیرت یعنی همین؟آیا اسلام میگوید مردم آزار باشید؟آیا م*م*ل*ک*ت واقعا اسلامیست؟آیا ایشان مسلمان هستند؟آیا میز و صندلی به کسی وفا میکند؟آیا هرکسی لیاقت پوشیدن لباس پلیس بر تن دارد؟و هزاران آیای دیگر.......

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 2:15

قرار بود خاله شری و عمو جان بیان خونه من و بعد باهم آخر هفته بریم شمال خونه مامان. برنامه شون بهم خورد و من آخر هفته میمونم همینجا، تنهادیشب مامان میگه امسال دل نازک شدی و تا یه تعطیلی میشه میخوای بیای شمال یا کلا تنها نمونی. چرا؟ سالهای قبل اینجوری نبودی.بهش نمیگم که یه چیزی تو قلبم بهم میگه خیلی فرصت ندارم که از بودن کنار عزیزانم  لذت ببرم. بهش نمیگم که مدتهاست حس خوبی نسبت به خودم ندارم.بهش میگم: امسال که تو بیماریت شدیدتر شده و قدرت حرکتت کمتر شده میخوام بیشتر سر بزنم شاید بتونم کمکی بکنم.*****بچه که بودم توی یه شهرک ارتشی تو تهران زندگی میکردیم. تو خونه های سازمانی. بچه های بلوک همیشه تو محوطه در حال بازی بودند. من اما اجازه نداشتم برم بیرون. نگران بودند که تو خاک و فضای بیرون مریض بشم یا با بچه هایی که تربیت مناسبی ندارند همبازی بشم. کوچولوتر که بودم مادرم وقتی منو میخوابوند توی کالسکه، یه روکش مشمایی دوخته بود که میکشید رو کالسکه تا صبح های پاییز و زمستون باد منو اذیت نکنه. همکاراش اسممو گذاشته بودند عروسک پشت ویترین. یکی از همکاراش وقتی بزرگتر شده بودم با دیدن من گفت

برچسب: اس مادرونه,پست مادرونه, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 2:15

بعضی روزها هست که حک شده توی مغزت. نمیتونی پاکش کنی. نمیتونی لحظه لحظه های تلخش رو در وجودت از بین ببری. بعضی روزها هست که هرچقدر سعی میکنی محکم و قوی باشی، نمیتونی و دلت نازک میشه و روحت شکننده.بعضی روزها هست که همش بی تابی. از اول هفته سعی کردی بهش فکر نکنی ولی وقتی روزش رسیده، دوباره خاطرات تلخش برات زنده شده. حتی اگه بیش از ده سال از اون روز گذشته باشه. حتی اگه با لبخندی کذایی در موردش صحبت کنی. ولی همچنان از درون داره داغونت میکنه.ای کاش میشد بعضی خاطرات و بعضی روزها رو با اختیار خودت از ذهنت پاک کنی.تا دیگه یادت نیاد چه روز تلخی بود اون روز که پدرت رو برای همیشه از دست دادی.تا دیگه یادت نیاد سالهاست دیگه پدری نیست که براتون شب یلدا هندوانه بخره.تا دیگه یادت نیاد تموم اون اتفاق های بد بعد از رفتن بابا رو.تا دیگه یادت نیاد بعد از اون روز حتی یک روز هم آدم قوی و شاد و سرحال قبل نشدی که نشدی.تا دیگه یادت نیاد........

برچسب: روحت شاد ویادت گرامی,روحت شاد,روحت شاد پدر, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 2:15

هوا ابری شده و سوز سردی میاد. فردا باید برم سر کار. جمعه و شنبه میتونم صبح بخوابم و این خیلی خوشحالم میکنه. البته اگه خوابم ببره. همکلاسی سرما خورده در حد تیم ملی( این اصطلاح رو یه همکار داشتم که برای بیان شدت هر موضوعی به کار میبرد.)طفلکی بدجور صداش گرفته. ازش پرسیدم میخواد کپلچه رو بیاره پیش خودش؟ جواب داد هنوز تصمیم نگرفته. گفتم: اگه میتونی این هفته نیارش چون میترسم اون بچه هم مریض بشه. طفلکی میره مدرسه اگه مریض بشه خیلی سخت میشه براش. گفت: شاید هم نیاوردمش.من هم هپلی شدم در حد تیم ملی. باید برم آرایشگاه و موهامو مرتب کنم و دستی به صورتم بکشم.امیدوارم آخر هفته خوبی داشته باشید و تنتون سلامت باشه.پ.ن. اونایی که برام پیغام میگذارید اگه وبلاگ دارید و مایل هستید، وبلاگتون رو معرفی کنید تا من هم به شما سر بزنم.

برچسب: همینجوری به انگلیسی,همینجوری الکی,همینجوری دلتنگم, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 2:15

اینکه من اینجا چرت و پرت مینویسم و مطالبم به درد کسی نمیخوره، درست. اینکه روزانه نویس و روزمره نویسم و ادبیات درستی ندارم هم درست.اما لازمه چند مطلب رو بیان کنم.1-  من اینجا رو انتخاب کردم صرفا برای نوشتن و بیان آنچه که نمیتونم با آشناها درمیون بگذارم. یجور درددل کردن با خودم.2- کسی مجبور نیست درد دل های منو بخونه.3- اونایی که میان بد و بیراه مینویسند و آدرس وبلاگ میگذارند و دنبال تائید شدن هستند تا وبلاگشون رو به دیگران بشناسونند، باید بدونند که من خنگ نیستم و بی جواب خواهند موند4-من نه آدم س*ی*ا*س*ی هستم و نه ادعای علم و دانش دارم و نه تمایل دارم که چیزی رو به کسی یاد بدم پس اینجا یک صفحه کاملا شخصی است و س*ی*ا*س*ی و اجتماعی و علمی  نیست. اگر انتظارات شما را برآورده نمیکند پس لطفا به این صفحه سرنزنید.5-واقعا افرادی که دنبال مطالب علمی هستند با چه استدلالی میان سراغ وبلاگ ها؟ به نظر من کتاب ها و سایت های علمی و تخصصی زیادی هستند که سندیت بهتری نسبت به وبلاگ ها دارند. اگر فردی علمی هستید دنبال کتاب باشید.6- مطالب اجتماعی و اخبار روز دنیا رو صرفا از طریق وبلاگ ها دن

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 2:15

برف میبارد. برف سپید. برف تمیز. برف زیبا.

برف میبارد و من بیش از هر زمان دیگری به بابانوئل و کریسمس و گوزن ها فکر می کنم و اینکه ای کاش من هم درخت کاجی داشتم که در پای آن جوراب هایم را میگذاشتم برای هدیه و صبح که بیدار میشدم داخل جورابم همان چیزی بود که آرزوی داشتنش را دارم .

کاش من هم بابانوئلی داشتم.

برچسب: برف چت,برف,برف موزیک, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 2:15

جالبه. همین الان توی اخبار شنیدم که زنان پارلمان اس*را*ئ*یل به دلیل قوانین سختگیرانه در مورد نوع پوشش در پارلمان جلوی درب ورودی پارلمان تجمع کردند. چون ظاهر شدن در پارلمان و اماکن مربوط با صندل و لباس های پاره و دارای نوشته های سی*ا*سی و شورت و دامن کوتاه خلاف قوانین است و مجاز نیستند با چنین لباس هایی وارد پارلمان  بشوند.واقعا ما آدم ها به چه سمتی میریم؟کم مونده محل کار رو با لب استخر و داخل رختخواب اشتباه بگیریم.آز*ا*دی و راحتی تا چه حد؟چرا نمیفهمیم که برای حضور در هر جا میبایست لباس مناسب همونجا رو پوشید.اگر خانم نخست وزیر فلان کشور با تاپ و شلوارک بره سر کار چه کسی حاضر میشه بهش احترام بذاره؟ اگر فلان کارمند بانک با تی شرت و صندل دیده بشه آیا به نظر شما درسته؟من کلا از آدم هایی که در هر چیزی افراط و تفریط رو چاشنی کارهاشون میکنند ، بدم میاد.بابا جان پارلمان یه جای خاصه، چرا نمیتونید با لباس رسمی اونجا حاضر بشید. شما برای خرید نان پیراهن شب میپوشید یا شاید برای رفتن به رستوران دوست دارید مایو به تن کنید؟ پس حتما وقتی میرید به استخر هم کت و شلوار میپوشید.وای خدا از دست این انسان

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 2:14

دیروز عصر ساعت پنج و نیم بود که حس درد اومد سراغم. با تمام توانی که برام مونده بود کیسه آب گرم رو از آب گرم شیر دستشویی پر کردم و گوشی موبایلمو برداشتم و خودمو رسوندم به تخت. کم کم درد بیشتر و بیشتر شد. درد وحشتناکی تو حفره شکمیم میپیچید و آزارم میداد. نمیتونستم راحت نفس بکشم. دهانم خشک شده بود. نفس هام به شماره افتاده بودند. صدای زنگ اون یکی گوشی که شماره شو فقط همکلاسی و خواهرک دارند و فقط همکلاسی به اون خط زنگ میزنه بلند شد. اون گوشی توی سالن روی میز جا مونده بود. توان نداشتم برم سراغش. گریه ام گرفت. هیچ کس کنارم نبود. هستی رفته تهران. فرزانه رفته شمال. داداش رفته شمال و من اینجا تنهام. با صدای بلند شروع کردم به حرف زدن و غر زدن به خدا. کمی دردم ملایم تر شد. زنگ گوشی دم دستیم به صدا دراومد. فکر کردم همکلاسیه. به سختی جواب دادم. فرزانه بود. تا صدامو شنید گفت همین الان میاد پیشم. پرسیدم مگه از شمال برگشتی؟ جواب داد آره.گوشی رو قطع کردم. دوباره صدای زنگ اون گوشی و منی که نمیتونستم حرکت کنم. این بار گوشی دم دستم به صدا دراومد. همکلاسی بود. صدامو که شنید دست و پاشو گم کرد. سعی میکردم محک

برچسب: من و تمام پلشتی این درد,من و تمام پلشتی این دردو,من و تمام من, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 2:14

همین الان رسیدم خونه. رفتم دکتر. بالاخره بر ترسم غلبه کردم و رفتم دکتر. برام آزمایشی نوشت که همون لحظه رفتم انجام دادم و همچنین سونوگرافی  کامل شکمی. برای سونوگرافی باید میرفتم اون سر شهر به مرکز عکسبرداری مشهور شهر تا نوبت بگیرم. رفتم و نوبت گرفتم برای پنجشنبه صبح. میبایست ناشتا برم. از اون سر شهر برگشتم خونه. خسته ام و بی رمق. ولی بالاخره رفتم دکتر. ازش پرسیدم باید کولونوسکوپی انجام بدم؟ (چیزی که بیشتر از خودش از جوابش وحشت دارم) گفت: فعلا جواب اینارو بگیر و بیار تا بعد. فقط امیدوارم خدا به خیر بگذرونه.الان دلم میخواد بخوابم. دلم میخواست مادرم پیشم بود و سرم رو میگذاشتم روی پاهاش و میخوابیدم.یا همکلاسی پیشم بود و بغلم میکرد و سرم رو میگذاشتم روی سینه ش و میخوابیدم.چقدر دلم یه خواب آروم میخواد. یه آرامش بی انتها.

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 2:14

آقا من به این نتیجه رسیدم این شهری که توش ساکن هستم گرفتار یک نفرینی ، چیزی شده. چرا؟چون تو هواشناسی گوشی هی میزنه مثلا پس فردا بارون یا برف. بعدش یه شب مونده به موعد مقرر میزنه ابری و آفتابی.هی ما میبینیم که ابرهای سهمگین از پشت کوه ها دارند میان طرف ما. بعدش میبینیم به ما که رسیدن ییهویی محو شدند. حالا جالب اینجاست که سالهای قبل اینجا زمستون های شدیدا برفی داشت. کوه ها همیشه پوشیده از برف بودند. ولی الان دو ساله که از برف و سپیدی خبری نیست که نیست.یه ریزه برای مردمان این ولایت دعا کنید لطفا.****امروز صبح سوار تاکسی که شدم، راننده خطاب به مرد جوونی که کنارش نشسته بود ماجرای دزدی دو نفر آدمی را تعریف کرد که سوار بر یک ماشین جلوی بانک منتظر نشسته بودند و با خروج مرد مسنی به همراه کیف، کیفش را ربوده و تا چند متر او را که کیف را رها نمیکرد بر روی زمین کشاندند. راننده از بی انصافی دزدها میگفت و برای مرد مسن دل میسوزاند.مرد جوان خطاب به راننده گفت: آدمی که نیاز داشته باشه این چیزا حالیش نیست. من عصبانی شدم. خطاب به راننده گفتم: متاسفانه ملت، همه تنبل و تن پرور و جاه طلب و راحت طلب شدند. به

برچسب: چه بگویم,چه بگویم سخنی نیست,چه بگویم از دل تنگم, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 2:14

شنیدن  ترانه های شاد واقعا میتونه حال خراب آدمو آباد کنه.

مامای عزیزم یادم رفته بود تو سرشار از موسیقی و رنگ و نوری و برای اینکه بخوام آغوشتو حس کنم، کافیه کمی موسیقی گوش کنم و کمی رنگ بازی کنم. 

چرا خیلی وقته نقاشی نمیکشم؟ شاید برا همینه که ازت دور شدم. باید دوباره دست به قلم بشم.

مامای عزیز:

من وقتی فقط کنارتم

من وقتی که بی قرارتم

حالم حال خوبیه....

برچسب: حس خوبیه ببینی یه نفر, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 11:34

سلام. صبح جمعه همگی به خیر و شادی.یعنی یک روز هم که تعطیل باشی و دلت بخواد بخوابی، صبح ساعت شش و نیم بیدار بشی و اونقدر غلت بزنی تو رختخواب که دنده هات بره تو شکمت و خسته بشی و آخرش ساعت هفت و نیم پاشی مثل خانم های متاهل که صبح جمعه میپرن تو حموم، بری حموم و بعد بیای بساط چایی صبحانه رو به راه کنی و موهاتو خشک کنی و از پنجره زل بزنی به هوای بیرون که عینهو روزای برفی آسمونش یه رنگ خاصی شده و سرمای زیر صفرشو از پشت شیشه هم میشه حس کرد، اونوقت با خودت فکر کنی فرق بین یک روز تعطیل و یک روز غیر تعطیل در چیست؟جاتون خالی امروز ناهار آش رشته دارم. دیشب حبوباتش رو پختم و امروز فقط باید با سبزی و رشته بذارم بپزه. توی این هوای سرد فقط آش میچسبه.دیشب کپلک و کپلچه تنها بودند. مامان همکلاسی رفته تبریز پیش فک و فامیلاش. پدر و دختر دیروز با هم رفته بودند دفتر جدید پدر و دیشب هم قرار بود ساعت سه شب با ینگه دنیا ارتباط برقرار کنند تا کپلچه بتونه با عمه و پسرعمه ش صحبت و دیداری داشته باشه. امروز صبح هم که قراره کپلچه رو ببره پیش مادرش و خودش دوباره بره شرکت.این شرکت برا من شده هوووووووو.الان کاملا ا

برچسب: جمعة مباركة,جمعه,جمعة طيبة, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 11:34

در یک  اقدام جسورانه، با وجود یه عالمه کار، به مدیر جان گفتم فردا نمیرم سر کار. گاهی لازمه.این پودر سنجد واقعا معجزه میکنه. بعد از خوردنش حس میکنم درد زانوهام  تسکین پیدا میکنه.امروز فکس مربوط به کلاس ها رو گذاشتم رو میز مدیر و شرایط رو براش توضیح دادم و گفتم حالا دیگه خودتون تصمیم بگیرید که برم یا نرم. گفت:  رفتن رو که برید ولی سعی کنید زوتر جمعش کنید.با این حساب پونزدهم تهران هستم.دو تا بخاری تو خونه روشنه بازم هوا سرده، کی زمستون اومد من خبر ندارم. چه یواشکی هم اومد. پس پاییز کجا رفت؟

برچسب: خوش است خلوت اگر یار,خوش استیل ترین زنان دنیا,خوش استیل به انگلیسی, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 18:05

یعنی لذت بخش ترین چیز دنیا برای یک زن چیه؟

۱_ سرویس جواهرات؟

۲_ ساعت رولکس طلا؟

۳_ماشین آخرین مدل(شاسی بلند یا کوپه؟)

۴_آپارتمان دوبلکس با مبلمان استیل؟

۵_ویلای کنار دریا؟

۶_حساب بانکی آنچنانی؟

۷_ سفرهای پرهیجان؟

۸_تفریحات مفرح؟

۹_یه کمد پر از لباس های شیک و برند؟

۱۰_......

لذت بخش ترین چیز تو دنیا برای من یه آغوش امن و گرمه. یه بغل سفت و محکم که وقتی دلم میگیره برم بچسبم بهش و همه غصه هامو فراموش کنم. 

یه آغوش امن و همیشگی و مطمئن.

برچسب: زنانگی های من,زنانگی,زنانگی چیست؟, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 18:05

دیشب بهش میگم: فردا نمیرم سر کار.

میگه: چرا؟

میگم: خسته ام. میخوام استراحت کنم.

میگه: خبر دادی بهشون؟

میگم: آره. گفتم که نمیام.

میگه: خوب پس نرو. به جاش من فردا باید برم شرکت.

میگم: عه. حالا که یه روز پنجشنبه من نرفتم، تو داری میری.

میگه : خوب دیگه. چه میشه کرد؟

میگم: من و تو مثل شب و روز هستیم همش داریم دنبال هم میدویم.

میگه: آره فقط هم موقع طلوع و غروب به هم میرسیم.

میگم: آره، به اندازه یه سک سک کردن.....

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 18:05

ماشین که جلوی پایم نگهداشت، نگاهی به داخل ماشین انداختم. مرد جوان مرتبی که شبیه ارتشی ها بود با ماسکی بر صورت. صدای نوحه ملایمی هم از داخل ماشین شنیده میشد. سوار شدم.  کمی جلوتر، راننده موسیقی  را تغییر داد و آهنگی شیش و هشت گذاشت. ترانه ای شاد و شیرازی. از پنجره به بیرون نگاه کردم. به مقصد که رسیدم، پیاده شده و در انتظار سرویس شروع به قدم زدن کردم. به تفاوت آدمها و تغییرات حس و حالشان فکر میکردم. به یاد همکلاسی افتادم. بیبی فیس بودن من گاهی دردسرهای زیادی برایم ایجاد میکند. کنار همکلاسی که میشینم شبیه دخترکی میشوم کم سن و سال. هفت سال از من بزرگتر است اما این تفاوت بیشتر به نظر میرسد. لباس فرم که میپوشم و مقنعه بر سر میگذارم، همه مرا با دخترکان دانشجو اشتباه میگیرند. خواهرم هم مثل من است. با وجود 29 ساله بودن، همه فکر میکنند پشت کنکوری است. بعضی خوششان می آید ولی برخی اوقات اصلا خوب نیست. مخصوصا وقتی انتظار داری تو را جدی بگیرند ولی فکر می کنند که کم سن و سالی و نیازی نیست به سخنانت توجه کنند.دیروز جمعه کسلی بود. فرصت نشد  با هم صحبت کنیم. یا من استخر بودم و یا او مهما

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 18:05

روزها سرویس از مقابل شهرصنعتی که کارخانه قبلی آنجا قرار داشت عبور میکند. برخی از روزها بدجور دلم میگیرد. به یاد سالهایی که آنجا سپری کردم می افتم. روزهای خوب و بد. دوستی ها(البته آن طور که فهمیدم به ظاهر بودند نه واقعی) و دشمنی ها. نمیدانم چرا تا این حد فکر مرا به خود مشغول میکند. پیش از این هم محل کارم را عوض کرده بودم و هرکجا که بودم با اتمام کارم ، آنجا برایم تمام شد ولی این کارخانه نه. شاید به این علت که هیچ کجا به اندازه کارخانه قبلی طولانی نشد. شاید به این دلیل که فکر میکردم آنجا یک جمع دوستانه است. شاید به این علت که همکلاسی از شرکای  آنجا بود. شاید به این علت که آنجا خیلی چیزها یاد گرفتم. با وجود روزهای بد، آنجا ساعات خوشی را گذراندم.یک تکه از قلبم را آنجا جا گذاشته ام. بخشی از وجودم هنوز آنجاست. میان آن کابینتها و مواد شیمیایی و آن همه کرم های دست ساز.....یک تکه از قلبم آنجا جامانده است.

برچسب: قلبم تو دست یاره,قلبم,قلبمو برداشت, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 18:05

آهای خانمی که اون بالا نشستی، میدونی خیلی وقته بغلم نکردی؟ میدونی خیلی وقته نوازش دستاتو حس نمیکنم. حالا درسته که من بچه خوبی نیستم. یه کم سر به هوا هستم. یه کم نقنقو هستم. یه کم تنبلم. یه کوچولو لجباز و غرغرو هستم ولی تو که بهترین مامای دنیایی. مامای عزیزم تو که نباید این بچه لوس و ننرت رو تنها بذاری. من قهر میکنم ولی تو که نباید قهرکنی. آخه تو بزرگی. تو پروردگاری. تو خالقی. تو خدایی.تو سراسر محبت و مهربونی و لطف و عطوفتی. تو یه بغل امنی.من یه بنده فراموشکار و بازیگوش و خطاکارم.ببین، درسته که یه مدته اونجور که باید صدات نمیکنم. شاید دیگران نمیبینند و نمیشنوند. ولی تو که بینایی. تو شنوایی. تو تموم زبونا رو بلدی. حتی زبون لجباز یه دنده من.منو بشنو مامای عزیزم. منو بغل کن.خیلی بهت نیاز دارم.

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 18:05

تا حالا شده خودتون، خودتون رو چشم بزنید. برا من زیاد اتفاق افتاده. مثلا همین دیروز. پای تلفن به مامان میگم خداروشکر از وقتی پودر سنجد میخورم، زانو دردم بهتر شده. بعد رفتم خرید و برگشتم. و شب از زانو درد نمیتونستم بخوابم. باور کنید برای دیگران چشم شوری ندارم ولی برای خودم

پ.ن. هوا هوای خوابیدنه

برچسب: چشم زخم,چشم زخم به انگلیسی,چشم زخم از نظر علمی, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 10:46

چند روزاست که صبح ها اشتها ندارم به جایش غروب که میشود میتوانم یک شتر را درسته ببلعم. تهران رفتنم یعنی رفتن به منزل خاله شری جان و این خود بدین معنی است که میبایست برایشان سوغاتی بخرم و این نیز بدین معنی است که چند روزی میشود که تمام فکر و ذکر من انتخاب سوغاتی و خرید آن است. کلا بحث سوغاتی که میشود یک چشم من خنده است و دیگری گریه.من عاشق خرید کادو و سوغاتی هستم و این کار واقعا حس لذت بخشی در من ایجاد میکند ولی انتخاب آن مخصوصا برای افراد خاص برایم کمی دشوار است. به نظر من کادو و سوغات میبایست بیانگر احساس انسان باشد و البته در حد توان مالی شخص. اگر قرار باشد شخص کادو گیرنده فقط به قیمت هدیه توجه کند و این هدیه دادن و سوغاتی خریدن جنبه بده بستان پیدا کند، من ترجیح میدهم اصلا برای آن شخص هدیه نخرم.برای مثال تپل خانوم همکار شرکت قبلی، هر هدیه ای که به هر مناسبتی دریافت میکرد ابتدا به مارک و قیمت آن توجه میکرد و خیلی راحت هم به زبان می آورد. نتیجه اینکه در یکسال آخری که آنجا بودم هیچ هدیه ای برایش نخریدم.به جایش عاشق کادو خریدن برای هستی و برادرزاده جان هستم. هرچه برایشان میخری، بسی

برچسب: سوغاتی هایده,سوغاتی به انگلیسی,سوغاتی کرمانشاه, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 10:46

یکی از همکارها دیروز آمده بود اینجا غرغر.گویا صبح برگه مرخصی مینویسد و میبرد برای مدیر و مدیر که درحال خوردن صبحانه بوده به او میگوید برای پیک نیک آمده ای؟ خانم خیلی ناراحت میشود. به تندی پاسخ میدهد: خیر و در اتاق مدیر را به هم کوبیده و خارج میشود. آمده بود اتاق من و در حالی که بغض داشت میگفت: من اومدم پیک نیک یا خودشون که سفره پهن کردند و دارند صبحانه میخورند؟دلداریش دادم و گفتم: کار تو هم اشتباه بود. نمیبایست تند برخورد میکردی.صبح که از سرویس پیاده شدیم خانم همکار رو به ما گفت: به پیک نیک خوش آمدید.دلم برای او و برای خودم و تمام کسانی که مثل ما نمیتوانند رنجش ها را زود فراموش کنند، سوخت. مردها اکثرا در این مورد شرایطشان بهتر است. شاید چون طرف حسابشان هم جنس خودشان است و از حرف هایی که به یکدیگر میگویند، نمیرنجند. ولی زنها خیلی حساس هستند. از کوچکترین حرف دوپهلوی مدیر خود میرنجند. بدترین چیز در کار همین شوخی های کلامی است. من به شخصه ترجیح میدهم مدیرم بامن رک صحبت کند. از متلک پرانی و در لفافه سخن گفتن خوشم نمی آید. متاسفانه این مدیر هم زبان نیش داری دارد و بسیاری از حرفهایش را در قا

برچسب: زخم های کهنه,مرهم زخم های کهنه ام,فیلم زخم های کهنه, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 10:46

سرمای هوا یه خوبی داره، اونم اینه که تا میتونی لباس میپوشی بعد اونقدر سنگین میشی که نمیتونی راه بری خوبیش کجاست؟ خوب همین خوبیشه دیگه. گرد و قلمبه میشی و دیگه هرکی بهت میرسه در مورد چاق شدن یا لاغر شدنت نظر نمیده. خیلی خوبه. باور کنید.تازه یه خوبی دیگه هم داره. دوست داری همش غذاها و نوشیدنی های گرم بخوری. اونوقت وقتی لیوان داغ یا مثلا کاسه سوپ داغ رو میگیری توی دستت، یه گرمای دلنشین از دستت میره سمت قلبت و بدنت رو داغ میکنه. حالا فرض کن سرد باشه. تنها باشی و یه فنجون چای یا قهوه داغ دستت باشه. با دست چپ بگیرش. اونوقت انگار عشقت دستتو گرفته و بدنت داغ شده. اصلا میدونید چیه؟ هیچ عشقی عمیقتر و گرمابخش تر از فنجون قهوه نیست. تو همه شرایط هواتو داره. مخصوصا وقتی خیلی خسته ای، سرماخوردی یا کسلیسرمای هوا یه حسن دیگه هم داره. تا حالا شده تو سرما خودتونو بپیچید لای لباس های گرم و بچسبید به بخاری یا شوفاژ. بعد بستنی بخورید؟  آی میچسبه. اصلا روایت داریم که خوردن بستنی در هوای سرد بسی بسی زیاد لذت بخش تر از خوردن آن در هوای گرم است.یه حسن دیگه هم هست. البته برا متاهلین. اونم اینکه تو سرم

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 10:46

آخ که چقدر مسافرت در پاییز و بهار میتونه به من استرس وارد کنه. چرا؟چون هوا متغیره و برای منی که باید برای هرچیزی آمادگی داشته باشم چنین مسافرتی معادل با دو برابر لباس. چون اگه گرم باشه باید نگران سرد شدن هوا باشم و اگر هم سرد باشه با ید حواسم به گرم شدن هوا هم باشه. الان من نشستم زانوی غم بغل کردم که چی بپوشم. مانتو یا بارونی؟ کفش معمولی یا نیم چکمه. روسری نازک یا شال کلفت. لباس آستین بلند یا لباس آستین کوتاه....... اینجا که من ساکن هستم خیلی خیلی سرده ولی خوب میدونم که هوای تهران اینجوری نیست. همکلاسی هم که پینگو جانه و وسط زمستون هم میگه هوا خوبه. گرمه. یعنی هیچ اعتباری به صحبت های ایشون نیست. منم که سرمایی. خدا به دادم برسه. از همه بدتر میدونید چیه؟ اینه که مانتوهام همه بلند تر از بارونیام هستند و نمیشه بارونی روشون پوشید. خوشم نمیاد مانتو بزنه بیرون از بارونی. کلا به قول مادر من اگه زندگی رو برای خودم سخت نکنم روزم شب نمیشهدیروز همکارم میگفت من اگه جای تو بودم و میخواستم برم نامزدم و ببینم بال در میاوردم. تو چرا اینقدر پریشونی؟ هیچی نداشتم که بهش بگم. تو دلم گفتم چون زیادی میخوام ه

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 10:46

یعنی من کی اینقدر وابسته ات شدم که توی میدون فردوسی وقتی منو سوار ماشین کردی تا برم خونه خاله، و خودت برگشتی شرکت که به کارهات برسی، من تا نصف راه مثل بچه ها شر شر اشک بریزم ! چرا تو اینقدر خوبی که من هر بار میام در مورد شرایطمون عاقلانه و منطقی فکر کنم و تصمیم بگیرم، دلم بهم اجازه نده . اونقدر خوبی که نمیتونم ازت دل بکنم. اونقدر خوبی که هر روز بیشتر از روز قبل نگرانت میشم.تو اینقدر انسان بزرگی بودی و من نمیدونستم! بعضی کارها و رفتارهاتو که میبینم، با خودم فکر میکنم که تو چقدر بیشتر از من به خدا نزدیکی. عزیزم ازت ممنونم به خاطر همه چیز.

برچسب: جان من است او, هی مزنیدش,جان من است او مهدی فلاح,جان من است او, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 10:46

سلام دوستای گلم. در یک تصمیم گیری ضرب العجلی، صبح با سرویس تهران، برگشتم به کارخانه و الان سر کار هستم.چرا؟چون نمیشه که تهران باشی و نتونی اونی که دوستش داری و ببینی چون بسیار بسیار سرش شلوغه، از یک طرف جا به جایی دفتر مرکزی شرکتشون، از طرف دیگه قضایای مربوط به وکیل و دعواهای شرکا، از سمت دیگر مهاجرت خواهرش به کشور خبیث ام*ری*کا و کارهای ایشون و از طرفی هم من. نمیتونستم ببینم اینهمه تحت فشار باشه و دائم هم بخواد همه رو راضی نگهداره. تصمیم گرفتم که من زودتر برگردم. کلا کمی احمق هستم.  زیادی حس دهقان فداکار بودن دارم. قرار بود با خواهرک بریم مسافرت. به دلیل بیماری مادر، خواهرک نمیتونه بیاد و منم دلم نمیاد که اون تنهایی مراقب مادر باشه و من تنهایی برم سفر. در نتیجه سفر هم کنسل شد.ببخشید. اومدن دنبالم برای ناهار. فعلا خداحافظ.

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 10:46

یعنی شونه به شونه با هم راه برید، توی ماشین کنار هم بشینید و دستتون توی دست هم باشه، با هم برید بیرون ناهار بخورید و بعد هم با هم برید جلسه کاری و ایشون همه جا با اشاره به شما بگند: (خانمم نمیدونم شاید هم گفت همسرم کلا مست شده بودم) و از یک طرف قند توی دلتون آب بشه و از طرف دیگه حرصتون درآد و تازه دو شب هم تا دم در خونه خاله شری همراهت باشه و اونوقت نتونی حتی برای یه ثانیه بغلش کنی. آخه انصافه؟ آخه درسته؟ اونم چی؟ من عقده ای که اینقدر عاشق بغل کردنم و هر کسی و که دوست دارم دلم میخواد بغلش کنم و گازش بگیرم. حالا فرقی هم نمیکنه که خواهرک باشه، مامان جانم باشه، برادرزاده شیرینم باشه، هستی باشه، خرمالوجون باشه، سنجد باشه یا همکلاسی. هیچ متوجه شدین در این فهرست هیچ موجود مذکری به جز همکلاسی وجود نداشت؟! خودم تازه فهمیدم.خلاصه. نتونستم بغلش کنم. نشد که برم تو بغلش. حتی یادم رفت از فرصت استفاده کنم و تو پارکینگ خاله اینا بغلش کنم. عجب موجودی هستم من. عجب موجودی هستند ایشون!!هی هی هی...

برچسب: مخور غم گذشته,مخور غم گذشته معین دانلود,مخور غم گذشته دانلود, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 10:46

صفحه بندی